تبليغاتX
سلامم را تو پاسخ گوی...
سلامم را تو پاسخ گوی...

ساقی نامه

 

ساقیا می ده که چپ افتاده ام

باز لج کردم به گپ افتاده ام

 

ساقیا می ده که طنازی کنم

بار دیگر طنز پردازی کنم

 

ساقیا می که قاطی کرده ام

بازهم بی احتیاطی کرده ام

 

همتی کن تا بریزم خون تاک

می کنم امشب وگرنه گرد و خاک

 

می بیاور ورنه گریه میکنم

می نباشد ساقیا « سه » میکنم

 

آن شرابم ده که طیب خورده است

بیک در نقش مصیب خورده است

 

جرعه نوشم که ز دوغ آبعلی

تا شوم چون رستم دستان یلی

 

زان شرابم ده کز آن تیمور لنگ

جرعه ای نوشید و شد سردار جنگ

 

جرعه نوشم کن ز آب مثنوی

تا شوم امشب خراب مثنوی

 

ساقیا می ده که سوژه ته کشید

کار شعر ما به   به به به کشید

هر کسی کو میکند از خانه قهر

در پی شعر از دهات آید به شهر

 

هرکه دارد جنگ با مادر زنش

میسراید شعر و خواند بر زنش

 

ساقیا می ده که راز این هنر

گویم از بهر تو مانند فنر

 

شاعران ما کمی هل کرده اند

شعر ها دیگر تنزل کرده اند

 

مثل اینکه شاعران نانی شدند

شعر ها آنچه که میدانی شدند

 

هر که را بینی به میدان میشود

آید اوّل مثنوی خوان میشود

 

باز یاد مثنوی افتاده ام

راه سمت مولوی افتاده ام

 

آی کفش پاشنه دار من کجاست؟

کو کلاهم& بند شلوارم کجاست؟!

 

حرف ها در سینه قل قل میکند

مثنوی ها از دلم گل میکند

 

مثنوی یعنی کلنگ انداختن

بی سبب هر سو چنگ انداختن

 

مثنوی یعنی که ایزوگام شعر

باشگاه پرورش اندام شعر

 

مثنوی یعنی دروغ شاخدار

آخرین عکس گدای کاخدار

 

مثنوی یعنی که  دارالعافیه

جعبه ی وزن و ردیف و قافیه

 

نردبان شعر ایران مثنوی است

پایه ی این نردبان خیلی قویست

 

لاجرم هر چند  بالاتر روی

بیشتر از دور دیده میشوی

 

می توان با مثنوی فریاد کرد

گریه کرد و غصه خوردو باد کرد

 

میتوان با مثنوی در جت نشست

رفت و در یک گوشه ای ساکت نشست

 

می توان با مثنوی پولدار شد

صاحب کفش و کت و شلوار شد

 

می توان با مثنوی پیکان خرید

باز جنس خوب را ارزان خرید

 

با فقط یک مثنوی ، تنها یکی

داشت هرجا دفتری و دستکی

 

می توان با مثنوی معروف شد

غم نخورد و یک شبه فیلسوف شد

 

من که بینی خوش بیانی میکنم

این چنین بلبل زبانی میکنم

 

مدتی رفتم تو کوک مثنوی

کرده ام سیر و سلوک مثنوی

 

 

دیده ام از سیما صدای سینما

داد سیما را شنیدم از صدا

 

من شگفتی های رامبو دیده ام

در میان روز هم « شو » دیده ام

 

شعر های نیمه کاره گفته ام

از طریق ماهواره گفته ام

 

با زبان کامپیوتر گپ زدم

گرچه گاهی راست گاهی چپ زدم

 

شاعری و قصه پر چانگی است

گشنگی و حال مرغ خانگی است

 

رفت بالا گرچه آمپر بس کنم

تازه جوش آورده شاعر بس کنم

 

گر تو خواهی مثل من شاعر شوی

مثنوی گو مثنوی گو مثنوی!                               

 

 

                                                                       رحیم رسولی




نوشته شده در تاريخ دوشنبه پانزدهم تیر 1388 توسط فائزه
   درباره خودمون

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   نویسندگان جیگر وب

   رفقای ایول دار