تبليغاتX
سلامم را تو پاسخ گوی...
سلامم را تو پاسخ گوی...

من بدبخت پونصد جا برا دبيرستان نيمه ثبت نامم آخرشم نميدونم كجا بايد برم!

 

اولي كه شاهده... اوووووف... مردم تا برا راهنمايي مامانمو پيچوندم حالا برا دبيرستان ميخواد منو شاهد بثبت نامه!

اين از اون مدرسه هاس كه بايد آسه بري آسه بياي! تازه چادر اجباريه(واي واي واي منو تصور كنين با چادر!!!) حالا اينا به جهنم... اون سر شهره... و معاون گراميش خواهر دبير ادبيات عزيز منه! پدرم در اومد تا از شر اون خلاص شدم حالا بايد برم ور دل خواهرش! (از حالا دارم دعا ميكنم اينا به طور خانوادگي به من علاقه نداشته باشن!)تنها سدي كه من بهش اميدوارم اينه كه يه آزمون داره و شيطونه ميگه عمداً سوالا رو غلط غولوط بزنم كه قبول نشم!

 

دومي اين دبيرستانيه كه فائزه و نجمه و تقريباً همه دوستام ثبت نام كردن! (من دوس دارم همينجا برم!) خيلي دبيرستان خوبيه... دبيراشم خوبن... ما كه بايد تا قبل از آزمون شاهد يه جا ثبت نام موقت كنيم كه اگه نقبوليديم رو هوا نمونيم... منم اينجا رو دوس دارم... ولي از شانس هلوي من كه در همه مواقع به ياريم اومده كروكي خونه ما بهش نميخوره... و دقت كه كردين مديران همه مطيع از اداره آموزش و پرورش هستند! در كل پارتي آدم كلفت باشه خيلي خوبه! حالا اينجا هم نيمه ثبت نامم ولي اگه شاهد قبول شم عمرا مامانم بذاره برم! (مادر من به مدرسه شاهد علاقه خاصي داره!) پس باز به همون نتيجه ميرسيم كه شيطون حرفاي خوبي ميزنه!!!

 

سومي تنها دبيرستانيه كه كروكي كوفتيه خونه ما بهش ميخوره! يـــــــــــك دبيرستان مزخرفيه... حاضرم ترك تحصيل كنم ولي نرم اونجا... اگه مجبور شدم برم اونجا خودكشي ميكنم... ببينين كي بهتون گفتمااااا !

 

از اونجايي كه مامانم(و صد البته اداره آموزش و پرورش) با مدرسه دوميه خيلي مشكل داره پس من بايد اميدمو به همون شاهد ببندم و عين خر بشينم درس بخونم و حرفاي شيطونو گوش نكنم... ولي بازم از اونجايي كه اين آزمون از درساي سال دوم و سومه و من درساي سومو هم يادم نيست چه برسه به دوم به طوري كه اگه الان بهم بگين فيثاغورس شك ميكنم كه يه مبحث رياضيه يا يه نوع پيش غذا، پس در عين نااميدي مي رسيم به همون دبيرستان سومي كه من در رابطه باهاش به همون خودكشي رسيدم!

 

پس اگه يه روز اومدن بهتون خبر رسوندن كه شادي خانوم به ديار باقي شتافته، قبل از اينكه شروع به هلهله و پايكوبي كنين و سه بار هورا بكشين كه ايول بالاخره از شر اين دختره وراج با اون آپاي بي مزه ش خلاص شديم، لحظه اي تامل كنين و به اطلاع همه برسونين كه اين دختر مفلوك (شادي خانومو عرض ميكنم.) به دليل بيم از بي آبرويي ناشي از ترك تحصيل و همچنين قادر نبودن براي رفتن به اون دبيرستان سوميه خودكشي كرده...

و اگه پليس به داداش من شك كرد و بهش گفت كه تو بارها به قتل تهديدش كرده بودي و همچنين يك مشت از موهاي مشكي خواهر بيچاره تو كه تو به قتل رسوديش(قاتل!) تو اتاقت پيدا كرديم؛ بدونين كه داداش بيچاره من آزارش به يه مورچه هم نميرسه (و البته كه شادي عمراً در حد يك مورچه ضريف و دوست داشتني نيست!) و اين پليسا مثه پليساي اون فيلمه كه اسمشو يادم نيس ميخوان سرو ته پرونده ي ازشمند منو هم بيارن و به داداشم تلقين كنن كه قاتل بوده... پس شما لطفاً حقيقتو به گوش دنيا برسونين... ممنون ميشم!

 

و از اونجايي كه ديگه قرار نيست صبر كنيم تا نتايج آزمون شاهد با بي آبرويي تمام منتشر شه و ما در اوج سرافكندگي به سوي آن دبيرستان كذايي منفور بشتابيم از همين الان دارم دنبال يه روش بي درد براي خودكشي مي گردم كه ممنون ميشم كمكم كنين! مثلاً براي شروع به ذهن خودم خطور كرد كه با يك چاقوي كند شروع به بريدن انگشت هام كنم و بعد بذارم اينقدر خون ازم بره تا جسدم سفيد سفيد بشه! (واي چه صحنه ي رويايي و زيبايي!!!)

 

و هيچ نيازي نيست كه كامنت بذارين چون ميدونم كه سرانجام اون شكي كه در اوايل پيدايش اين وبلاگ به سلامت اعصاب و روان من داشتين به يقين مبدل شده و الان ميخواين بگين دختر تو چرا داري جوش دبيرستان ميزني... آخه آدماي روانيو كه تو دبيرستان آدماي عادي راه نميدن... به جاي اين كارا برو واسه خودت دنبال يه تيمارستان خوب باش! و شما نميدونين كه به صورت كاملاً ناخواسته با اين كارتون يه دغدغه به دغدغه هاي فكري من اضافه كردين و اون پيدا كردن به تيمارستان خوبه...

 

ميدونين... نميخوام چادر اجباري باشه و... خوب تو تيمارستانا كه به كروكي گير نميدن؟! ميدن؟!




نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 توسط شادی
   درباره خودمون

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   نویسندگان جیگر وب

   رفقای ایول دار