تبليغاتX
سلامم را تو پاسخ گوی...
سلامم را تو پاسخ گوی...

سلام...تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

خوبید ؟!

 

جماعت یکی بیاد به من بگه چی کار کنم ؟! مایه ی بسی تاسفه که تو این هفته هیچگونه اتفاقی برای ما نیفتاده که قابل آپ کردن باشه...

بابا در مدرسه رو باز کنین من میخوام برگردم!!!!!!!!!!!!!

 خیرائی عزیزم کجایی نفسم؟! تو بیا یه دوتا خانوم خانوم کن من تا آخر تابستون سوژم تامینه...

 شعله ور تو اصلا بیا رد شو برو هیچیم نگو فقط از جلومون رد شو دیگه باقیش با خودم...

اون نجف عزیز، به خدا حاضرم تموم تابستونو بدم فقط 2 دقیقه سر کلاسش با شادی و نجمه بشینم....هی بگه" خواهران حالا اینجا منه نوعی...بنیان خانواد است که"...هی ما هرته بزنیم!

دبیر ادبیاته هاااااااا ولی سر کلاسش دو واحد تنظیم خانواده  پاس میکردیم....هی جلوش تقلب رد و بدل کنیم هی لبخند ملیح میزنه...

به خدا موندم واقعا ما رو نمی دید؟! پری و فرناز و بهاره خو مشورتی امتحان میدادن اگه هم به نتیجه نمی رسیدن از منو شادی کمک میگرفتن....اون فاطی همیجوری رازی نمیشد برمیگشت در ملاء عام واسه مریم توضیح میداد طویله فهمش میکرد....نجمه خو پاسخ نامش دسته همه میچرخید...منو شادیم که تابلو تراز خودمون خودمونیم من ورقمو مینداختم رو زمین واسه شادی 23 نفر شیرجه میزدن که بنویسن ، آخرشم تا دلت بخواد  فوحش و ناسزا و سخن ناحق و ناله و نفرین از بچه ها به خاطر دست خطم میشنیدم....اینجوری بگم فقط شادی میتونه خط مونو بخونه....

دبیر حرفه(مشرف گرام) که سر کلاش دل شیر میخواست میز اول بشینی خداییش تا آخر کلاس یه دوش آب بزاق میگرفتی...نمیدونید من چه دلاوری ها کردمو جامو با مهسا عوضیدم....

وی وی وی سر کلاس شکوه (دبیر ریاضی) مثه خانوما مینشستیم و راه حل های موثر ارایه میدادیم جرات نداشتیم جم بخوریم.....حتی منو شادیم که خیر سرمون نور چشمیاش بودیم و رو راه حلامون قسم میخورد و تا دلش میخواست سربه سرمون میذاشت و تاج سرش بودیم...به خودمون اجازه نمیدادیم بدون اجازش لبخند به لب بیاریم چه برسه به اینکه کلاس رو به آشوب بکشیمو تعطیل کنیم....

عسلم اون سلیم جیگر(دبیر زبان) خو خیلی زود دچار اسگولیت میشد...

من خو تو چرت و پرت گویی استاد شادی یه بحث بی ربطو میکشید وسط ،حالا ما هی بحث کن ،  به طور منطقی دلیل بیار اثبات کن.... اون بنده خدا هم هی میگفت خیلی خوبه که شما دوتا نسبت به مسائل اطرافتون بی تفاوت نیستین و اینقدر زیبا مشکلات جامعه رو به پای میز مناظره میکشید....

ما هم تو دلمون یاه یاه یاه....خوبیش این بود که دل چن تا بچه مسلمونو شاد میکردیم....

اون پاک پاکیزه (دبیر عربی دینی قرآن) فقط میتونم بگم خدا بهش زیادی صبر عنایت کرده که ما رو 3 سال تحمل کرده....(البت منو 2 سال ، سال اولم تبریز بودم داشتم اونورو به آشوب میکشیدم که جریانات داره)

هـــــــــــــــــــی گذشتااااااااا ما هم رفتیم دبیرستان دعا کنید دشمنان ما در دبیرستان (مدیر و معاون) دچار صبر ایوب بشن که (فازی شادی و نجی و سایر رفقا) پا به عرصه ی متوسطه نهاده اند......حالا خدا کنه هممون توی یه دبیرستان باشیم......واسه داداشم میحرفمو  میگم کاش با هم باشیم و این صبتا اونم یه چیزی میگه حرص منو درمیاره بعد به حرص خوردنم میخنده منم یه چیزی میگم باز میجواب....( خلاصه هی اون میگه هی من میگم  آخرش دعوامون میشه تا سه شب جنگ جهانی سوم تو خونه رخ میده بعدش به زوره داداش بزرگم به حالتی دلچسب و بچه مثبت وار آشتی میکنیم!!!!!!!داداشی نباشه بی بی با پشه کش اینکارو میکنه)                    

ها راستی گفتم بی بی....الهی قربونش برم.... خیلی وقت ندیدمش....خیلی دوسش دارم ولی بعضی وقتا یه خرحمالیایی ازم میکشه که اشک کافرم در میاد....

مثلا اون روز امتحان آخریو دادم مست و دیوانه رهسپار منزل شدم...رسیدم خونه کفشای بی بی رو که دیدم مثه یه بچه آهوی از بند رها شده جست زدم داخل خونه دیدم بی بی مثه همیشه  تسبیح دستشه روی سکوی گلخونه نشسته داره ذکر میگه منم  جیغ زدم : میدونم چشم به راهم بودید و در نبودم خون گریه کردید ولی دعاهاتون مستجاب شده تسبیحو بذارین زمین که فازی از راه رسیده....

(اینجا بی بی میزنه به سبک فیلم هندی)

بعد ماشالا ماشالا ی بی بی  واسه کار خونه....من مونده بودم کار خونه کیلوچنده من به طور عادی یه قاشق نمیشورم چه برسه تو امتحانا که به قول شادی مظلومم میشم....

_ : بی بی ؟! کا خونه ؟! من ؟! فائزمااااااا

_ : دیشب لیلا اونور بوداااا (لیلا دختر عممه خیلی باهم جوریم!)

_ : ای نامرد...نگفت به من...

بی بی رو به مامی : درسته دوتاشونو دوست دارماااااا ولی فائزه چیزه دیگه ایه...

_ : خودم میدونم بی بی حالا چرا؟!

_ : صب آب رفته بود این لیلا میخواست بره دستشوئی دنبال آب بود ، رفته از شیشه های زیر پله برداشته....

_ : خو مگه چیه شیشه های آبو....(یه دفعه حساب کار دسم اومد) که تنها نمیذاری اونجا....

_ : بهش میگم گیریم چشات ضعیفه رو شیشه روندیدی از بوشم حس نکردی؟! رفته 4 کیلو گلابو ریخته تو توالت خوشحال اومده میگه چه خوب شد آب داشتیماااااا....موها سرمو از دستش بکنم نمیفهمم خو گلابش تبرکی بود گذاشته بودمش واسه روضه....

من درحال غش بودم افتاده بودم رو زمین آخه بی بی خیلی با مزه تعریف میکنه هی حرص میخوره هی میگه...

 من : بی بی من بزنگم به شادی بگم براش الان میپوکه میفته غش میکنه......لیلا رو ببینیم داریم براش....

گوشی دستم بود داشتم میزنگیدم...از اون طرفم گوش میدادم بی بی چی میگه...

_ :  فائزه امتحاناتو دادی که؟

_ : آره امروز آخریو دادم....

_ : ماشالا این یکی نوم خیلی گله دختر مثلش نیست فقط یه کم باید تو خونه کار کنه که بشه.....

(دو هزاریم افتاد این همه تعریف و تمجید واس چیه!!!)

_ : نه بی بی این کارا به من نیومد....

اینجا دیگه شادی گوشی رو برداشت گفت الو

 بی بی گوشیو گرفت گفت : شادی دختر گلم میخوام رفیقتو ببریم  دو واحد خانه داری پاس کنه فعلا خدافظ عزیزم...تو رو هم ببینم دارمت برات!!

شادی : اِ....سلام بی بی خوبی ؟! تو رو خدا نزنش...گناه داره ، فائزه یه صدایی از خودت درار کجایی ؟! فائزه؟!

من از این ور : شادی ! شادی! بزنگ یونیسف یه مورد کودک آزاری رو گزارش بده....

بی بی : فسقلیا ی  دم بریده  میخواین از من شکایت کنین خوبه والا....

شادی اونور غش خنده من اینور از روی این مبل بپر رو اون مبل از دست بی بی در میرفتم... !

دیگه بی بی عصب شد با شادی خدافظی کرد بعد اخماشو کرد تو هم اومد بالا سرم سایش رو سرم سنگینی میکرد....یه سلاح دراورد چشامو بستم میدونستم با دم شیر بازی کردم سلاحش رو آورد پایین دیدم قیچی باغبونیه!!!!گذاشته کف دستم گفت پاشو بریم تو حیاط....

به خدا تا حالا دقت نکرده بودم ، باغچه خیلی اوضاعش خراب بود.... کوچیک تر بودم آدم تر بودم نگا باغچه کردم انگار تازه یادم اومد خودم درستش کردم....غیرتی شدم درحد خفنی!

 بی بی هم کم لطفی نکرد تا داغ بودم خشک کنو هم داد دستم که حیاطو هم بشورم...

دیگه کمر برام نمونده بود....هی میگفتم بی بی کجای دنیا مسلمون با مسلمون اینجوری میکنه ؟! به خدا خستم نفسم بالا نمیاد بذار واسه بعد!!!!!!!!

هی بی بی میگفت : پس مامانت دلش خوشه دختر آورده ؟! حالا این چند روزه پاهاش درد میکنه دکتر دو کیلو قرصو واستراحت نوشته زورت میاد کمکش کنی؟!

من : یه زن خانه داره باسابقه مثله شما اول کارایی رو انجام میده که تو اولویتن مثه غذا پختنو ظرف و ظروفو شستنو اینا کی گفته حیاطو شستن جزو اولویتاس ؟!

_ :  خوبه خوبه ! حالا خوبه تو اون اولویتا روهم انجام نمیدی!

_ :  کی؟! من ؟! من خو از خدامه عمل انسان دوستانه از خودم بروز بدم عروست نمیذاره!!! البت حقم داره هااااااااا یه دفعه ظرف شستم زدم 4 تا دیسو 2 تا بشقابو 1 لیوانو خورده خاک شیر کردم غذا پختنم که از توانم خارجه!!!!!!از پله افتادم کمرم داغونه خود به خود جارو زدنم حذف میشه.....

اینجا که رسیدم یه دفعه بی بی : ای بمیرم...یادم نبود! کمرت چه طوره ؟!

منم دیدم انگار زدم تو خال یه دفعه با حالتی مظلوم :

_ :  نه خوبم اشکال نداره بذارحیاطو میشورم ولی دولا که میشم تیر میکشه !!! هنوزم کبوده !!!

بی بی اشک تو چشاش جمع شد!!! دو کیلو صدقه قربونم رفت با عزت و احترام به طرف کاناپه راهنماییم کرد یه لیوان شربت عرق نعناع با جوهر سبز با دوتا یخ دستم داد یه دو دقیقه نازمو خرید!!!!!!! (در همین هنگام برادرم سر رسید و بنده رو در ناز و نعمت دید!!!)

داداشی : هم چشه این دختر ؟!

من : بی بی ببین همین بد رفتاریاست حال منو وخیم تر میکنه پس فردا افتادم قطع نخاع شدم  دوتا تومور تو مغزم درومد رو به قبله شدم  نگید چرا ؟!

داداشی : مگه مغزیم اون بالا هست که تومور دربیاره ؟!

من دیگه اینجا جستی زدم رو مبل ایستادم دست به کمر موندم حرف تو دهنم بود که جواب بدم یه دفعه بی بی :

_ :  ای ور پریده تو که خوبی !!!!

_ : نه آخ... آخ گرفت داداشی... گرفت دستمو بگیر!!!

داداشی دستمو گرفت هلم داد پایین گفت :

_ :  یه رگ راست تو تن این بچه نیست! من میشناسمش! بدبختانه خواهر خودمه خودم بزرگش کردم!

من : خوب دیگه تو هم... سیاست منو پای خودت نذار!

بی بی : سیاست؟! یعنی چه؟! فائزه با منم؟! سر کارم گذاشتی؟!دستو بذار رو دلم ببین چه طور میزنه!!!پاشو... پاشو ... حیاطو که باید بشوری هیچ خونه رو هم باید جارو کنی!!!

_ :  ای کوفی ! خانم و آقای تناردیه هم با کوزت چنین نکردند!!

داداشی : پاشو بینم این همه شامورتی بازی دراوردی که حیاطو نشوری؟! خاااااااااااک... !

تو دهنم بود که بگم « بر سرت » که دستی بازوی نحیفم را فشرد و جارویی به دستم داد آری او بی بی بود که از خشم دندان هایش را به هم فشرده بود و خون با فشار از لای آنان بیرون میجست!!!

دیگه اگه واقعا ستون فقراتم جلوی بی بی از تنم خارج میشد میفتاد 60 تیکه میشد مگه باور میکرد... هی میومدم واسه بی بی توضیح بدم که دروغ نگفتم کمر درد میکنه ولی نه در اون حد، سرو کله ی داداشی پیدا میشد اوضاعو خراب تر میکرد....(داشتم براش یه روز یه ضد حالی زدم بهش که تا دنیا دنیاستو نمک طعام وجود داره از یادش نره!!! واسش شربت درست کردم خودمم ادای خوردنو دراوردم دادم دستش 2 ثانیه بعد بالا آورد تازه فهمید از دست من نباید چیزی بگیره به جای شکر نمک ریخته بودم!! یاه یاه یاه بار اولمم نبود!)

خلاصه اون روز گذشتو تا جایی که بی بی دلش راضی بشه کارا رو ردیف کردم بهشم قول دادم تو این تابستون یه تکونی بخورمو حداقل یاد بگیرم آشپزی کنم که اگه روزی روزگاری در بیابانی اسیر شدم حداقل بلد باشم یه مارمولکی سوسکی عقربی چیزی سرخ کنم اگه افتادم مردم سوژه خنده ملت نشم بگن یارو از گشنگی مرد!!!

شادی خانمم یه جورایی یه قولایی داده کلک!

 

خوووووووووووب تقریبا همه ی این اتفاقاتی که گفتم تاریخ مصرفشون گذشته بود!!!

چه میشه کرد ولی چاره ای نیستو باید بگم که " طنز نویسی رو تا اطلاع ثانوی در این وبلاگ تعطیل اعلام میکنم "

واااااااااااااااااااااااای مامان ،  قبول دارید واسه مایی که هر روزمون به اندازه ی 10 تا مثنوی ماجرا داره  و به اندازه ی بوستان سعدی در روز سوتیای همه رنگ میدیم حالا عذاب آوره که به طوره عادی زندگی کنیم؟!

 میخوایم مطالب وبلاگ رو تا مدتی دچار تغییر کنیم یعنی هرچی که حسش بود آپ کنیم.

 فقط تورو خدا دست به دعا باشین به سرم نزنه شعر بذارم!!!

اه....نه....

فک نکنم اینقد قاطی داشته باشم!

 

ساقیا می ده که چپ افتاده ام

باز لج کردم به گپ افتاده ام

 

ساقیا می ده که طنازی کنم

بار دیگر طنز پردازی کنم

 

ساقیا می که قاطی کرده ام

بازهم بی احتیاطی کرده ام

 

همتی کن تا بریزم خون تاک

می کنم امشب وگرنه گرد و خاک

 

می بیاور ورنه گریه میکنم

می نباشد ساقیا « سه » میکنم

 

آن شرابم ده که طیب خورده است

بیک در نقش مصیب خورده است

 

جرعه نوشم که ز دوغ آبعلی

تا شوم چون رستم دستان یلی

 

زان شرابم ده کز آن تیمور لنگ

جرعه ای نوشید و شد سردار جنگ

 

جرعه نوشم کن ز آب مثنوی

تا شوم امشب خراب مثنوی

 

ساقیا می ده که سوژه ته کشید

کار شعر ما به   به به به کشید

 

......

                             

                                                                        رحیم رسولی

 

 

ولی حالا که فکرشو میکنم میبینم خیلی قاطی دارم! 

 

 

بقیه ی شعر رو تو ادامه مطلب گذاشتم!

 

فعلا


فائزه: امروز از اون روزایی که واقعا در حال ذوق کردنم...

دیروز امتحانای داداشم تموم شد فردا میرسه خونه...

۳ ماه ندیدمش دلم خیلی خیلی براش تنگ شده...

داداش گلم خیلی چاکرتم خیلی میخوامت خیلی آقایی خاک کف پاتیم کوچیکتیم !!!

الانه که بگه : هـــــــــــــــــــــــــــــــــــی موند به دلم تو درست بحرفی !!!

چشم درستم بلدیم بحرفیم الان دخملونه بحرفم که کف کنی :

 دوست دارم داداشی

کفت برید ؟! نه ؟!



ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ دوشنبه پانزدهم تیر 1388 توسط فائزه
   درباره خودمون

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   نویسندگان جیگر وب

   رفقای ایول دار