به به سلوووووووووووم و عرض ادب و احترام و 90 درجه کرنش به سمت پایین و...(از این قبیل حرفا) خدمت رفقای خوب، گل ،ماه....اصلا جیگر
خوووووووووووووووووووبین؟
خبرتون رو نیارن دلم خیلیییییییییییییییی واستون تنگ شده بود....
البت نمی خواستم بیاها میخواستم وب رو بحذفمو....ولی...
نشد...
خداییش نمیشه....انگار زیادی تو این وب ماجرا و خاطره داریم! یه جورایی به همتون عادت کردیم....می دونیدهمتون رو خیلی....(دهه بابا من بلد نیستم احساسی بحرفم بذار اینجوری بگم چاکر همتونم دربست)
خدا نصیب نکنه این مدت اتفاقی نبودکه واس من نیفته از نقص عضو گرفته
تا برق گرفتی و از همه مهمتر دبسردگی....(خداییش قاط زده بودم)زده بودم فاز دبسردگی در حد خداتا تقصیر خودم بود.....رفتم سر کتابخونه ی بابا م هرچی کتاب که بابا گفته بود نخونم مثل قاطر لج کردم برداشتم شروع کردم به خوندن از همشونم مهمتر بوف کور بود خداییش جذبش شدم....![]()
خو من شروع کردم به خوندن رفتم جلو جلو دیدم دارم از همه چی برمیگردم به عالم و آدم بد بین شدم....دیگه داشتم کم کم شک میکردم بزبز قندی وقتی از خونه میره بیرون میره به گرگه خبر میده که بروشنگول منگول رو هاپولی کن....(اینو گفتم که بفهمی عمق فاجعه رو درجه چنده)
از اون طرفم زده بودم به فاز فرهاد گوش دادن هی اون میگفت میت میبرن کوچه به کوچه هی من لا اله اله الله پشت میتا میخوندم....![]()
دیدم اینجوری نمیشه فائزه گلی جیگرجان (قربونش برم) داره ازدست میره....الان پس فردا ملت میان اعتراض میگن اصلا نمیشه زندگی کرد....(بمیرم یعنی اینقد؟)
منم گفتم بیخیال بوف کور و بینا و فرهاد و شیرین میخوام فائزه ی سابق بشم.....
زدم فازفائزه جیگر جان (یعنی از دیوار راست بالا رفتن به آشوب کشیدن اماکن و سلب آسایش از دیگران و.........)![]()
الان خوبم فقط گه گاهی فاز عوض میکنم که اونم.....(دیگه همینه که هست)![]()
وای بازم نصیب نشه روز شنبه بود رفتم مدرسه....پامو داخل مدرسه گذاشتم میبینم تمام بروبچ دست به کمر با چشمانی آکنده از نفرت 13 روزه موندن به من بدبخت زل میزنن تو این گیرو دارم شادی خانوم سررسیدناگاه تمام چشما به طرف شادی برگشت پشت سرم بود دسمو تکون داد گفت
شادی: خبرتو نیارن تو عید زنگیدی به بروبچ ؟
بروبچ نگا من کردن....
من : ![]()
یا قمر بنی هاشم میبینم ترق تروق انگشتاشون بلند شد همشونم کاماندوان هزار ماشالله....بعد یه هو شادی گفت : ااااااااا فائزه زمینو نگا....
نگا کردم میبینم سایه ی بال خفاش افتاده رو زمین منم گفتم تو نمیری بت منه دیده چندتا غول تشن دوتا مظلومه بی پناه رو گیر اوردن اومده کمک....نگا بروبچ کردم میبینم همشون دساشون رفت به مقنعه ها....دیگه گفتم تو نمیری خودشه آخه نیست بروبچ ما همه باحیان دیدن نامحرم اومده (هرچی باشه مرده) دارن مو ها رو میپوشونن که مبادا جوانی دچار انحراف گردد....دو درجه سرمو برگردوندم حضرت بتو ببینم میبینم هوووووووع
زن خفاشیه (خیرائی نحس ناظم گرامیمون از القابی که به ایشون داده میشه زن خفاشیه برای آگاهی از باقیه القاب و عناوین و دلایل آنها به پی نوشت های آپ گل بگیرنش رجوع کنید) بانو بالاشو باز کرده بود با همین تریپ وارد مدرسه شد بعد دساشو نه ببخشید بالاشو رو شونه ی منو شادی گذاشت بعد گفت
زن خفاشی: شادی موهات بیرونه فائزه مقنعت مشکیه .
ما هم در حالت حرص خوردن بودیم آخه ظاهرا هم کور رنگی داره هم رنگ مقنعه رو جزو موها حساب میکنه میبینم حضرت خانوم داره از مقنعه ی منو شادی بو میکشه (یا خدا این چشه روز اولی
)
بعد گفت: من همیشه چی میگم شادی جان ؟
شادی : خانوم شما چیزای زیادی میگید درمورد چی ...چی میگید...
خیرائی: در مورد ادکلن
شادی : هوووووووووووووووف بهترین عطر عطر گل محمدی است.
خیرائی : آفرین . خوبه که یادتونه....پس این چه ادکلنایی که به خودتون زدید؟! این ادکلنای غربی ؟ چه میدونم اسمای عجیبی دارن چه میدونم چوب؟
من : نه خانوم . جوب (دیگه شروع کردم چرت وپرت گویی) بله خانوم این عطر ها رو فرقه های شیطان پرست درست میکنن و شایع که در ترکیباتش از مواد مستی آور استفاده میکنن که حتی استشمام آنها بازم همان حالت مستی رو به وجود میاره که من خودم تحقیق کردم و گفتن حرام است....(اون بنده خدا هم مونده بود چرندیات منو گوش میداد)
بعد شروع کرد رجزخونی منم جرات نکردم یه لحظه هم شادی رو نگا کنم چون درصد انفجار زیاد بود (هه هه اینقد چرت و پرت گفت و شنید که یادش رفت مقنعه ی من مشکیه مثلا و موهای شادی بیرونه)
خلاصه پیچوندیمش و تا آخر وقت اداریه اون روز سوژه ی بروبچ شد!![]()
میگم یه سوال اگه بی بیه یه نفر بهش بگه باید زن بگیری اون بنده خدا بگه : بی بی جان... جان من بیخیال باید مورد ضرب و شتم بی بیش قرار بگیره ؟
آخه میدونید....
بذار از اول بگم....
یه روز طبق معمول زندگی آدمی خودم با 2 تا از داداشام رفته بودم بیرون (با ماتور) رفتیم وای وای وای جای شما خالی رفتیم یه دوری بخوریم یه بستنی هم زدیم تو رگ یه صفایی داد (ولی یه گند با چاشنیه سوتی دادم باید جمعش کنم
) داداشی از زیر گذر رد شد موتو ر سرعت گرفت منم نمی دونم چی شد جو گیر شدم جیغ و داد و(بروز احساسات
) از زیر گذر رد شدیم داداشم غش بود از خنده به کارای من بعد گفت : فائزه خاک بر سرت نکنن ! یه کم دختر باش آروم باش آدمی رفتار کن...
منم شروع کردم چرت و پرت گفتن باشه داداشی از این به بعد بلوزمیپوشم با یه شلوار لی پسرونه یه کلاه هم میزنم یه سیبیل خوشمل داش مشدی با گواش میذارم یه دستمال یزدی هم میندازم گردنم و...(باقی شو بیخیال) داداشام در حال غشیدن از خنده به درو گوهر های همشیره ی گرامیشان بودند که ناگهان صدای خنده 3 تا شد یا خود خدا سرمو برگردوندم ابلفضل موتوریه سه ساعته جفتمونه منم دارم چرند میگم حالا که چشم بصیرمو
باز میکنم میبینم به به معلم موسیقیمه (شرف پرید این بیچاره به من چشم امید داشت خیر سرم شاگرد خوبشم....فک کنم طفلک ناامید شد....بلاخره آدم باید باواقعیات کنار بیاد
)گفت: بلا شدیااااااااااا من : لطف دارید چیزه جدیدی نیست بلا بودم....خندید منم امیدوار شدم گفتم گیر نمی ده....بعد به طرز نامردانه ای خندش محو شد گفت : امروز کلاس داشتی! نیومدی چرا ؟
مگه من نگفتم هیچ غیبتی واسم قبول نیست ؟ سازت که سالمه ؟ها ؟ باز مثله اون دفعه با کوکش ور نری (بابا خیلی گیره من سال هزار و سیصد و اسگول یه بار کوک ساز رو داغون کردم بیچاره هنوز در عجبه که چه جوری بوده
!)یه عالمه بهم گیر داد بعد گفت حالا برو بعدا باهات میحرفم. منم در آستانه ی آتیش گرفتن بودم . خدافظی کرد و رفت منم تا خونه یه کلمه هم نحرفیدم داداشامم تو راه همینجور سوژه خندم کردن.....![]()
رسیدیم خونه دیدم مامی کبیر و خاله ی بابامو دوتا از عمه هام خونمونن (معمولا وقتی 4 تایی میان من میفهمم خبریه
) رفتم تو ساختمون میبینم داداش بزرگم اعصابش خراب هی میره هی میاد من : داداشی چی شده ؟ داداشی : بی بی که میاد چی میشه ؟ (بعد دو درجه صداشو بلند کرد که بی بی بفهمه) بابا من زن نمی خوام میبینم یه هو یه پرتقال از تو اتاق پرت شد بیرون (بی بیم بود خیلی پیرزن باحالیه آدم تا دودقیقه باهاش میحرفه کف بر میشه
) بی بی اومد بیرون گفت : حامد من نمیدونم من دلم میخواد عروسی داشته باشیم تو باید زن بگیری....![]()
منم دیدم امر خیره پریدم پیش بی بی آره بی بی دیگه 24 سالشه نمیشه که همش بچسبه به درساش هرچی باشه منم دلم میخواد زن داداش داشته باشم بعد عمه بشم....
!
داداشی : فائزه خیلی نامردی تو با منی یا طرف بی بی ؟ ![]()
بی بی : فائزه با ماست نبینم به دخترم چیزی بگی....![]()
بیبی : فائزه بیا تو اتاق کارت دارم....
منم رفتم تو جمع مامامی و عمه هامو بی بیم....داشت چرتم میگرفت خو بابا من حوصله ی این حرفا رو ندارم یه دفعه وسط حرفاشون پریدم گفتم
من : بابا چی کار این بنده خدا دارین میگه زن نمی خوام....در حالت چرت بودم یه دقیقه چشامو باز کردم میبینم یا قمر بنی هاشم بی بی جلومه....گفت :
بی بی : جون به جونت کنن طرفدار داداشاتی پاشو پاشو از تو بخاری بلند نمیشه....
(نیست در این زمینه جاسوس دادشام واسه همین برا رفتن مقاومت کردم) یه هو نمی دونم چی شد دیدم تو اتاقم (احتمالا بی بی پرتم کرده بود) بعد بی بی گفت گوشی رو بذار رو گوشت آهنگ گوش کن....منم گوشیو گذاشتم بعد یه دقیقه یه حسی بهم گفت :
حس غریب: الا ای فائزه ی گل الهی قربونت برم الان داداشت داره از کنجکاوی می پوکه چشم امیدش به توئه....!!!
بعد نیست من اصلا در هیچ زمینه ای فضولی نمی کنم گفتم بیا یه استخاره بزن
بعد اومدم استخاره بزنم یه دفعه(یه هو دست خودم نبودااااااااا) همون حسه گفت
حس غریب: از تو بعیده اینکارادختر در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست .
گوشامو کردم 4 تا خوب حرفاشونو گوش دادن خداییش خوف برم داشت میخواستن دستی دستی دادشمو بدبخت کنن این بی بیم هر دختری رو ببینه میگه حوری دیدم من خودم چند تایشونو که میگفت نظاره کرده بود بابا...........(بیخی)![]()
دیگه انگار فایده نداشت خودم باید دست به کار میشدم بعد گفتم :
من : مامان دختر آقای فلانی .!!
مامی یه کم موند منم دوهزاریم افتاد که انگار نقل و نباتو شکر ریختم....
مونده بود بی بیم که باید مهر تایید میزد(واقعا چقدر داداشم دخالت داشت در انتخاب همسر) منم شروع کردم آره بی بی دیدیش همون که.....
هی بی بی میگفت نه ندیدم....منم گفتم بی بی فراموش کار شدی یادت نی...(بی بی از واژه ی فراموش کار شدی تنفر داره) بعد گفت : ها یادم اومد همون که.....
خلاصه کنم با هر بدبختیی بود این دفعه داداشم رو رازی کردم که بابا به بهونه ی عید دیدنی میریم اصلا حرفی نمزنیم ! ممکنه اصلا دختره نباشه
داداشم : هیچ حرفیا.....(بعد کشیدم یه گوشه) فائزه جون من حواست باشه بیبی سوتی نده چیزی نگه فائزه خودت یه دفعه حرفی نزنیا دختره رو نترسونی بهش تیکه نندازیا ازش نکته نگیریااااااااا فائزه ، جان من خوب نگا دختره کنیااااااا من سلیقتو قبول دارم یه دومین دختر شو درحق من خواهری کن....
من : ![]()
داداشم : بی بی تو رو خداچیزی نگیااااااااااااااا ![]()
بی بی : هه هه باشه![]()
نیم ساعت بعد تو خونه ی زن..!
مامانم : به سلامتی بچه هاتون چی کار میکنن؟
خانومه : پسر بزرگم (دقیقا در این هنگام هنوز حرف تو دهن خانومه بود بی بی مجلس رو دست گرفت
) ما کاری به پسر بزرگت و اینا نداریم دخترتون چه میکنه ؟
من : بی بیییییییییی !!!!!!![]()
خانومه یه نمه خندید بعد آمار دخترشو داد پزشکی میخونه سال دومشه و.....![]()
بی بی : به به منم یه نوه دارم (دیگه شروع کرد)
بعد یه مدتی بی بی گفت دخترتون هست! (بله که بود اومد و
....)
بعد نیست منم خیلی حرفای داداشامو گوش میدم بنده خدا اومد منم طبق گفته ی داداشی 4 چشمی نگاش میکردم . خیلی دختر باحالی بود هی نگاش میکردی باهاش میحرفیدی نگا میز میکرد جواب میداد .![]()
بعد مدتی میبینم انگار این طفلک از این که نگاش میکنم زیادی معذبه نگا بی بی کردم میبینم یا حضرت فیل بی بی داره80000 چشمی این بنده خدا رو میپاد....داشت پرتقال پوست میگرفت پوست از دستش افتاد بلافاصله بدونه یه لحظه وقفه....
بی بی : دخترم پوست پرتقال افتاد
زن...: بله متوجه شدم![]()
بیبی : به یه لحنی که انگارگناه کرده.....
بی بی : برش دار
(طفلک دختره خندش گرفته بود....بیچاره با خلق و خوی بی بی آشنایی نداره)
من دیگه موجود نبودم داشتم از مرز انفجار رد میکردم دسمو جلو دهنم گذاشته بودم....آخه این بی بی کم سوتی نمی داد در این حد که من گفتم الان بلند میشه انگشترو از دست خودش درمیاره میذاره دست دختره میگه بیا بامون خونه ........(تمام دغدغه ی فکریه من در مدت این 1 ساعت این بود تو ماشین چه جوری بشینیم جای هممون بشه!
)
درگیر همین مسائل بودم که میبینم بی بی داره با دختره میحرفه که نوم چی میخونه چی....(آخه خوب نیست طفلک رو هوایی کنه)
منم هی به مامانم اشاره میدادم هی مامانم میگفت چه کنم ؟!![]()
خلاصه با هر بدبخیی بود بی بی جان دل کندند رفتیم....![]()
رسیدیم خونه دادشم که اصلا.....هی میگفت من میدونم بی بی سوتی رو داده بابا من زن نمی خوام....
من : نه داداشی چیزی نشد خیلی سوتی نداد دختره رو هم دیدیم خیلی....
(یارو خجالت بکش نبینم قصد کنی این تیکه رو بخونی من رو زن داداشم تعصب دارم)![]()
اه خسته شدم خلاصه کنم داداشم خیلی رازی بود بی بی شاد بود من غش بودم همه چی خوب بود ممکنه خبرای خوبی باشه شما هم همتون دعوتید.....
![]()
![]()
ویییییییییییییی انگشتام قطع شدن....
هنوز خیلی ماجرا موندهاااااااااا ولی میترسم فوشم بدید...
فعلا![]()
![]()
شادی: فائزه خانوم تازه یادت افتاده بری تو سن بلوغ؟؟؟؟؟؟!!!!! فائزه هر وقت از دیوار راست بالا نره دپسرده س! (حالت عادی نداره در کل!)
بنده یک سری بادمجان واکس زده بودم یه فرمایشاتی کرده بودم خدمت فائزه خانوم که مطرح نشد! به دلیل اثبات آلزایمر ایشان از خونشان می گذریم!
بروبچ جیگر طلا... هرکی لطفیده مارو تو لینکاش جا داده همین الان بره عوض کنه اسمو با عنوان فعلی وب بلینکد! (بغلشم هرچی دوس داشتین قربون صدقه مون برین!) همین الان تا یادتون نرفته هاااااا... چون دیگه سلامم را تو پاسخ گویی در کار نیست!

