سلام...
چطورید؟ چه می کنید؟ حال میکنید...؟
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
امروز بعد یک هفته صبر و تحمل و خون دل خوردن امتحانای داداشم تموم
شد و منم که نمی تونم ۲ دقیقه یه جا آروم بمونم تابنده خدا درساشو
بخونه مثل یه آدم .... که از قفس آزاد بشه (بلانسبت ....) خونه رو
پکوندم...یعنی شیطنت رو به اوج رسوندم...از دیوار راست بالا رفتم...چهار ستون خونه رو به لرزه دراوردم.... (باقیشو نمیگم چون روسند....مهر ۱۰۰۰۰ آفرین میزنید)
بله دیگه طبق سنت همیشگی که برنامه ی امتحانی رو به آتیش
میکشیم...به آتش کشیدیم
... ولی امسال با شکوه بیشتری مراسم رو به
جا آوردیم تمام بروبچ وب مثل قوم تاتار روانه ی منزل ما شدن(بازم بلا نسبت هر چی تاتاره) و با همکاری
هم پرسپکتیو خونه رو پایین اوردیم...آسایش رو از در و همسایه گرفتیم
(فک کنم توضیح کامل بود)اینجوری بگم محلی نبود که از لوث اشرار در امان بماند...![]()
بعد از چند ساعتی بروز احساسات و بازی های کودکانه(اعم از کشتی کج و
غیره....
) راهی آشپز خانه شدیم از شانس بد مامانم کبریتا رو برداشته بود
تا چند تا طفل صغیر مثل ما به سرشون نزنه و خونه رو در آتش احساساتشون نسوزونند
ولی فراموش نکنید ما قوم تاتاریم عمرا اگه دست روی دست بذاریم...آره
دیگه آشپز خونه رو ترکوندیم و به هدف شوممون دست یافتیم...![]()
خلاصه کنم ۱۰ نفری ریختیم تو حیاط و طبق معمول هر محاکمه ای قاضی
که شادی باشه جرم های برنامه امتحانی رو خوند:بعد گفت آیا دفاعی
داری از خودت بکنی؟ جوابی نیومد...منم گفتم سکوت نشانه رضاست...بعد
کبریت روشن شد و...آره دیگه ما چند نفر در روز جمعه مورخ 4/10/87 طی
یک عملیات تروریستی و انتحاری۱۰تن از ورقه های امتحانی رو قتل عام کردیم . بعد
رفتیم مثل بچه های خوب لباسامون رو که طی اعمالی چروک شده بود اتو
کردیم و تمامی شواهد و اثراتی که نشون میداد قوم تاتاراینجا بوده رو به
طرز زیرکانه ای محو کردیم و اثر انگشت ها رو از بین بردیم...بعد مثل ۱۰ تا
فرشته که از آسمون افتاده باشن نشستیم و کسب علم کردیم...(واقعا چه بچه های گلی)![]()
و به پاس این روزبا حال و سراسر خنده و جیغ و...الان صدام از حنجره بیرون نمیاد به باقی بچه ها هم زنگ زدم اونا هم حنجره هاشون در حال متلاشی شدن بود...
وشادی تو به من بگو به خانم جودی ابوت چی بگیم با این صدا های دل نواز؟ فردا مسابقه ی سرود ها...
ودیگه این که ملت...
میخوام چند بخش به وب اضافه کنم...چیکار کنم؟اضافه کنم یا نه؟
طنز سیاسی.آموزش.جوک و...
سلام...
از دوستانی که بهشون اعلام کردم آپیم معذرت میخوام به خاطر مشکلاتی شاید فردا آپ کنیم...
ممنون از لطفتون...![]()
سلامی به لطافت گلبرگ های نیلوفر
سیلاااااااااااااااااااااااااااااااااااام تمام دوستای جیگل خودم![]()
من مهسا بیدم(آخ قربون خودم برم
)
بعد از ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰سال آپ کردم
البته این به علت تغییر سیستم بود وگرنه قرار بود قبل از پری جووووووووووووووووووووون آپ کنم
حالا(به قول یه نفر)
خوب من در این بلاگ یه شاعرم(هر کی تو این بلاگ یه خصوصیت داره نه؟؟؟
میخوام ٬دوباره براتون می گم:
شادی جووووووووووووووووون:راوی تمام اتفاقات![]()
فائزه جووووووووووووووووووون:(چند شغلیه)معلم موسیقی٬مسائل اجتماعی٬سیاسی و... ![]()
مریم جووووووووووووووووووون:فوتبالی![]()
شیما جوووووووووووووووووون:عشق سیاوش خیرابی![]()
فاطی جووووووووووووووووون:بچه با حال![]()
نجمه(نجی)جووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونم:داستان نویس![]()
پری جووووووووووووووووووون:(با عرض معذرت هنوز معلوم نشده)![]()
حالا سرتونو درد نمیارم
این شعر شاید قدیمیه ولی چون دوستش دارم براتون میذارم
(راستی اگر دوست داشتید کامنت بزارین حواستون به عدم انتقاد پذیری منم باشه)
میییییییییییییییییسی![]()
راستی تا یادم نرفته من عاشق پروانه هام هر وقت میام یه عکس پروانه ای براتون میزارم دیگه بای بای
شبي از پشت يک تنهايي نمناک و باراني ، ترا با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا کردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم
پس از يک جستجوي نقره اي
در کوچه هاي آبي احساس
تو را از بين گل هايي که در تنهايي ام روييد ، با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمنّاي دلم گفتي
دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشم هايم را به روي اشکي از جنس غروب ساکت و نارنجي خورشيد وا کردم
نمي دانم چرا رفتي
نمي دانم چرا ، شايد خطا کردم
و تو بي آن که فکر غربت چشمان من باشي
نمي دانم کجا ، تا کي ، براي چه ،
ولي رفتي و بعد از رفتنت
باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد
و گنجشکي که هر روز از کنار پنجره
با مهرباني دانه بر مي داشت
تمام بال هايش غرق اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشم هايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسي حس کرد من بي تو
تمام هستي ام را از دست خواهد رفت
کسي حس کرد من بي تو
هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دريا چه بغضي کرد
کسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
و من با آن که مي دانم تو هزگز ياد من را
با عبور خود نخواهي برد
هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام
برگرد !


